فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى )
58
كليات ( فارسى )
پيش كه رود كجا گريزد * با آنكه نرفته بود جايى گويند روزى رندى بىسر و پا ، مست لا يعقل ، از در زاويهء شيخ درون رفت و بر سر سجادهء شيخ بنشست و عربده آغاز كرد و بدمستى پيش گرفت ، چندان كه او دشنام مىداد شيخ بلطف خاطر او را تسلى مىكرد و اصحاب درآمدند و قصد كردند كه آن رند را بيرون كنند . شيخ منع كرد و خرقهء مبارك خود را در زير سر او نهاد ، تا به خفت . بعد از زمانى استفراغ كرد و آلات شيخ خراب ساخت . چون هشيار شد شيخ بدست مبارك خود لب و دهان و دست و روى او را بشست و بخادم گفت تا صد درم زر بداد و عذرش بخواست . پس آلات را بدست خود بشست و اين غزل را در آن حالت فرمود ، بيت : مست خراب يابد هر لحظه در خرابات * گنجى كه آن نيابد صد پير در مناجات گويند خواجهاى بود بازرگان ، او را خواجه زين الدين گفتندى . كاشانى بود ، اما در روم متوطن گشته ، عظيم معتقد شيخ بود . روزى به خدمت شيخ آمد ، هزار دينار در كيسهاى كرده ، پيش شيخ نهاد . شيخ در كلمات بود ، بدان التفات نكرد . شخصى در صورت كشيشى در هر ماه دو نوبت به خدمت شيخ آمدى و شب با يكديگر خلوت ساختندى و هر نوبت كه بيامدى يك تره وظيفهء او بودى كه بخوردى . اتفاقا در آن ساعت در آمد و دو صرهء زر پيش شيخ نهاد . شيخ بخنديد ، فى الحال يك صره از آن برداشت و بر سر زر خواجه زين الدين نهاد كه : « بردار و انگار كه چرم خريدى و بتبريز فرستادى » . بازرگان عظيم خجل گشته و متغير شد . سر در قدم شيخ نهاد و مبالغه كرد كه : « شيخ ابن محقر را رد نفرمايد » . شيخ فرمود كه : « مصلحت وقت در آنست كه بردارى » . شيخ نيز دو كيسه بر گردن او نهاد و او را روانه كرد . راوى اين كلمات گفت كه : چون خواجهء بازرگان غايب شد ، از شيخ سؤال كردم كه : « موجب چه بود كه زر حلال بازرگان قبول نكردى و از آن اين شخص ، كه بيگانه است ، قبول كردى ؟ » شيخ جواب فرمود كه : « زر محبوب بازرگانست و شهر به شهر مىگردد و در كشتى مىنشيند و مشقت بسيار مىبيند و هر زحمتى كه ممكنست به دو مىرسد ، بسبب آنكه مال او بيشتر